|
چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید میتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه میتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونه ي من تكيه كني ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه ي عشقت بدونن بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن.................دوست دارم
این صدای پای تنهایی از کوچه پس کوچه های شهر است که به گوش میرسد و حکایت از طلوع غم میکند من در زاویه پنهان خویش نشسته ام و دستهایم به جست و جوی اسمان رفته اند اسمان در غم من مینالد زمین از شیون های من به لرزه در ما اید و پرندگان در غم من از نغمه سرایی باز می ایستند
آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی،همه شب در غم هجر تو نخفتن تا کی،طعنه ز اغیار تو ای یار شنفتن تا کی،روی نادیده و اوصاف تو گفتن تا کی ؟
to night while i was kissing your lips i saw ashadow of love in your eyes you hustled your hand in my hand you hustled your lips on my lips and my arms were open for you only for you... only for you and when you closed your eyes i knew that haw much i love you and i want you to know how much i love you... در زمزمه تلخ تنهائیم تنها زمانی که نام تو جاری می شود به آرامش می رسم آرامشی که مدتهاست از دست داده ام و در جاده حیرانی سرگردانم و هنوز نمی دانم به کدامین ره بروم که تو را بجویم بی انکه خودم را از دست بدهم می خواهم تو را با خود داشته باشم بیا که شبهای بی ستاره ام با نام توست که روشن می شود
می خوام که خوبیهاتو یکی یکی بشمارم تک تکِ قصه هاتو بخاطرم بسپارم می خوام که از عشقمون روزی هزار بار بگم وقتی به آخر رسید بازم به تکرار بگم دروغ نیست ...!دروغ نیست عشق تو راسته راسته تو اونی که یه عمری دل از خدا میخواسته تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم عزیز مهربونم میخوام تا آخر عمر عشقتو باور کنم میخوام بگم تو عشقی یه عشق بی نهایت اون سر دنیا بری میام سایه به سایت میخوام پیشت بمونم مثل شبهای یلدا با تو در آغوش تو شب نرسه به فردا تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم اسم تو رو گذاشتم : عزیز مهربونم
چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید میتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه میتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونه ي من تكيه كني ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه ي عشقت بدونن بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن.................دوست دارم
باور کن از گریه هام، بی تو رو به تباهی ام می خواهم از تو بگویم بی آن که در جستجوی قافیه باشم و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست می خواهم از تو بگویم از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری با ساده ترین کلمات همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد می خواهم بگویم دوستت دارم امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدی صادق از اعماق جانی سوخته با چشمانی بارانی می خواهم بگویم دوستت دارم و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد یکسره خواهد گفت: دوستت دارم شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را
می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم . دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد . خسته شدم م ي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... ميخندد...
حالا که از تو دورم بذار حرف دلمو بیارم به زبونم بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم اگه خنده رو لبام موج بزنه یا که اشک از گونه هام چکه کنه اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی اگه غمگین باشم دلیل این غم تویی اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای مواج تویی اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی اگه تو خواب باشم بدون تورو خواب میبینم اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم اگه تو جمع باشم حرف تورو پیش میکشم اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم در عوض از تو فقط یه چیز میخوام میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک عشق گاهی می نشیند روی بام عشق گاهی سر به روی شانه ای عشق گاهی هم حکایت می کند عشق گاهی استخوانی در گلوست عشق گاهی هم به خون آغشته شد عشق گاهی در فنا معنا شود عشق را گو هرچه می خواهد شود آه، اي مردي كه لب هاي مرا از شرار بوسه ها سوزانده ئي هيچ در عمق دو چشم خامشم راز اين ديوانگي را خوانده ئي هيچ مي داني كه من در قلب خويش نقشي از عشق تو پنهان داشتم هيچ مي داني كز اين عشق نهان آتشي سوزنده بر جان داشتم گفته اند آن زن زني ديوانه است كز لبانش بوسه آسان مي دهد آري، اما بوسه از لب هاي تو بر لبان مرده ام جان مي دهد هرگزم در سر نباشد فكر نام اين منم كاينسان ترا جويم بكام خلوتي مي خواهم و آغوش تو خلوتي مي خواهم و لب هاي جام فرصتي تا بر تو دور از چشم غير ساغري از باده هستي دهم بستري مي خواهم از گل هاي سرخ تا در آن يكشب ترا مستي دهم آه، اي مردي كه لب هاي مرا از شرار بوسه ها سوزانده ئي اين كتابي بي سرانجامست و تو صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي
اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟ روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛ اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟ ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛ اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟ بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛ اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛ به من بگو، بگو به من، بگو منو دوستم داری؟ بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛ اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟ بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛ اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟ دست توی دستمو برم به فردا برسم؛ اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟ تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛ اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟ با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛ اجازه هست ... ؟ تنها نگاهم کن آنگاه دل به تو خواهم داد تنها صدایم کن آنگاه تمامی وجودم نام تو را زمزمه خواهد کرد تنها تو یادم کن آنگاه با تو خواهم بود با تو خواهم ماند با تو خواهم خواند آنگاه با تو می گریم با تو می خندم و در دریای پر تلاطم قلبت چون قطره ای نا چیز خواهم ماند تنها تو یادم کن آنگاه در وجودت گم خواهم شد و زورق قلبم را به دست بادبان عشقت خواهم سپرد آری تنها تبسمی از سوی تو کافیست تا از ژرفای وجودم عشقت را حس کنم
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم.... از عشق تو.....از داشتن تو... اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم آری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم تو را دوست دارم چرا باورت نیست؟ به عشقت دچارم چرا باورت نیست؟ تمام خودم را-اگر چند ناچیز- به تو میسپارم چرا باورت نیست؟ اگر هم در آتش ولی باز با تو قدم میگذارم چرا باورت نیست؟ کویرم پر از تشنگی-با تو اما پر از چشمه سارم چرا باورت نیست؟ و از هر چه سبز است حتی رساتر صدای بهارم چرا باورت نیست؟ خوشا به هم رسیدن دلم برایت تنگ است دوستت دارم چرا باورت نیست؟
خداوند گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
از وقتی که دلت اومد تنگ دلم هر روز دلم تنگ دل تنگت میشه
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود قول می دهم دیگر با تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب چشانت نشوم قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم قول میدهم دلم را از زیر پایت بردارم قول میدهم دیگر آسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم ولی ......... ای مهربان ، ای دوست میدانم ، خوب میدانم و خوب میدانی رویای جاوید زندگی ام تنها تویی تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه عشقت تا ابد جاوید است می ستایمت به خوبی و پاکی و به عظمت عشق سوگند زنده ام ، تنها با یادت و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن بویش را از خاطرات گرفتن و آرام گرفتن با عطر خوش مهربانی نازنینم خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود مهربانت رنگین شده پس تا زنده ام می تازم
نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که معنایه انتظار را کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش عشق را درک کند.
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم توئي آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس، مرغي اسيرم ز پشت ميله هاي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران برويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من ناگه گشايم پر بسويت
وقتی از همه دنیا خسته شدی
دفتر عشـــق كه بسته شـد
وقتی میای صدای پات٬ از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور٬ که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه٬ لحظه ی دیدن میرسه هر چی که جا ده است رو زمین٬ به سینه ی من میرسه ای که تویی همه کسم٬ بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم٬ به هر چی می خوام میرسم وقتی تو نیستی قلبمو٬ واسه کی تکرار بکنم گل های خواب آلوده رو٬ واسه چی بیدار بکنم دست کبوترای عشق٬ واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه٬ بدون تو زنده باشه قشنگترین سوغاتیه٬ غبار پیراهنه تو عمر دوباره ی منه٬ دیدن و بوییدن تو نه من تو رو واسه خودم٬نه از سر هوس می خوام عمر دوباره ی منی٬ تو رو واسه نفس می خوام ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم٬ به هرچی می خوام می رسم به هر چی می خوام میرسم.......
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل دردآشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو تنها تراز ما میروی آرزودارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سرنوشت! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود! چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ... و آن سوی زندگی یک علامت سوال؟ در آخر قصه من و تو دیده می شود! سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟ ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم! این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی! ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت! باید بدانند یک عاشق چرا مجنون است؟ و یک معشوق چرا همیشه گریان؟ آری سرنوشت آنها همین است غم و غصه در لحظه های عاشقی! و آخر سر نمی دانم ...
تو می گفتی بدونت دلم چه تنهاست تو می گفتی می مونم به پای عشقت تو می گفتی می پوسم بدون حرفات تو می گفتی و دیدی زمونه چی شد؟ دل عاشق منم تنهاترین شد دیدی که آسمونم وفا نکرد با دل من تو رو برد به سوی اینکه بکنی تنها دلم تو می گفتی که نگات همیشه تو خاطرمه تو می گفتی که صدات نغمه عاشقانمه تو می گفتی زندگیم بدون تو رنگ نداره تو می گفتی که دلم برای تو بی قراره دیدی عاشق کشی هم رسم تو شد دیدی دنیای تو بی ترانه شد دیدی سرنوشت قلبت چه سیاست دیدی که بی کسی سهم عاشقاست..... دیدی آخرش منو گذاشتو رفت،از زمین قلبمو بر نداشت و رفت دیدی آخرش منو دیوونه کرد،واسه رفتن همینو بهونه کرد دیدی اون وعده هایی که رنگی بود،تمومش فقط واسه قشنگی بود دیدی اون که دلموبهش دادم،رفت و ازچشمای نازش افتادم دیدی اونی که میگفت مال منه،دم آخر نیومد سر بزنه دیدی خط زد اسممو ازدفترش،رفت و اسفند نزدم دور سرش دیدی اون نخواست برم به بدرقش،دیدی که باختم توی مسابقش دیدی مهربونیا رو زد کنار،رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت،گفت شاید ببینمت توی بهشت
|
About![]()
در نهان، به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند، و در آشکارا
Home
|